تبليغاتX
namajafari
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند که من عشق تعارفش کرده بودم
                 

آسمان که بکوبد سرش را زمین / انگورمی شود لهستان

پاهایم شروع می کنند به فراموشی / پروانه ی که درشکمم زندگی می کند

                                                                                سقط می شود

همیشه فکرمی کردم ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند

                                                        که من عشق تعارفش کرده بودم

باید مواظب باشم/ به راه راست بروم

به چپ نه / راست می کنم

لازم نیست کفش هایم راجفت کنم / را که افتاده باشی

به لیوان چای می رسی

به کتاب های نخوانده

به شیاره های پیشانیت /به زندگی یک بارمصرف لاک پشتی پیر

               که می نشیند روی صندلی وبه جنازه خودش نگاه /می کند

من ! لاک پشت پیر/ من فراموش کرده بودم/شجرنامه ام بامن قهراست

آسمان سرش را به زمین کوبیده

پنجره ی اتاقم بازنمی شود/تنهاییم راگیلاس ها خواب ببینند

استخوان هایم درد می کند

لهستان انگور است

احتمالا" / فراموش کرده بودم ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند

                                              که عشق تعارفش کرده بودم.


                       



+ ناماجعفری
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
روایت اول شخص که داردتمام می شود..

آدم ها با آدم های دیگرمتولد می شوندوبعدبا همان آدم ها

می میریند...شایدزودتر...نوشته هایم گاهی زودترازآنچه فکرمی کنم تمام می شوند...قبرشان می کنم...البته گورستانی که به وجودآورده ام دیگرجا..ندارد..بایدیک گورستان دیگر درست کنم....نمی دانم...یعنی هیچی نمی دانم....ناما جعفری هم مثل نوشته هایش ...بایکی متولد می شود وباهمان میمیرد....مادرم رانمی گویم...اوبرای خودش هنوز یک مانیفست است پراز دردها وزخم های که هیچ چسب زخمی ندارد.......اما...تو ..توی لعنتی که هم جاهستی ....که مدت هاست مرده ام از ساعت های که بدون تومی گذرند ...بازبانی که به ... بی زبان می ماند... دردهانم می چرخد ومعنی های مختلفی از فراموش کردن توخبرمی دهد...این جا..آنجا...بیشترازدیروز...کمترازفردا..میان همین نقطه چین های که بعدازهرجمله می گذارم...تو نیستی ...نیستی دیگر.... بارهای بارتو...ناما جعفری راتمام کردی...وبازشروع...یک شروعی که ناگهان تمام می شود...بعدبلندمی شودبه سمت قلب توقارقارمی کند...دیدی مینیاتورهارا...نگاه که می کنی تمام شده اند...حالا حکایت ماست...ببخشید...روایت اول شخص ...که داردتمام می شودیعنی توتمامش کردی... تو..!!!

+ ناماجعفری