تبليغاتX
namajafari
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
چهار روایت دراتوبان گمشده ی دویدلینچ

روایت چهارم

 

فلاکس چای دردستم بودفکرکنم.

دارم چای می ریزم احتمالا.

تو.بدن تو.می خوردبه من.به بدن من.به تن من.تن تودرتن من جاخوش می کند.

می روم زیرماسه ها.پاهایم دست می زنند.

دست هایم پا.زنی دیگررامی بینم.دیگرمی بینم.پا.دست.

 

روایت اول


ساعت چهارصبح .توداری توی خودت رامی روی.

می روی توی یک خیابان .

تراکتوری رامی بینی قرمزرنگ ساخت رومانی

که تنهایی داردبه عاشقانه هایش فکرمی کنددریکی ازمزرعه های مکزیک

..یافیلادلفیا...باران می بارد.ساعت چهارصبح .

تومی روی توی چترت.چترت تاآخرمی رود.توی تو.

 

روایت سوم

 

Be  andazeye  geryeye  gonjeshk

 dooset daram.shayad  in  doost

  dashtan  kam  be   nazar   berese

   vali   gonjeshka   vaghti

   gerye  mikonan   mimiran………………

 

روایت ششم

 

هواپیما ازدبی می پرد.فوکر100.خلیج آبی می شود/سبز/جلبک می زند/

غذامی خورد/دهانت/تخم کدو...

یک ساعت بعدروی بهرگان ...اتوبانی که شروع می شود وبه مریخ /ناگهان گم....



+ ناماجعفری