تبليغاتX
namajafari
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
من فقط دیده ام که روبه رویم شب قدم می زند.

 

درمرگ گذشت/منصور بنی مجیدی

 

قدم می زنم ...دارم درآستاردرویلای که اجاره کرده ام قدم می زنم...تا شب با اکسیر و ملیحه و داوود بودم.شن ها می مانندپشت پایم...کولاژمی سازم .شب است تازه غم هایم شروع کرده اند..آمدن به سراغم...سراغی که تازه...از منصورگرفته بودم...خنده می پرید ازلب هایم می نشست روی تختی که دراز افتاده بود ...رویش منصوربنی مجیدی...من بودم...داوود بود...امین بود..خانواده منصور..بودند...باباچاهی رو هم آوردیم...شاید وقتی می بینی آخرین نفرهستی که داری با مرگ خداحافظی می کنی باکسی که انتظارمی کشد برای مرگ...نه مرگ انتظاراورامی کشد..فقط میان تلخی هایی که درچشم هایت باران شده اند..فکرمی کنی وزیر این هم سیل ویرانه می شوی... .خیره می مانم به عکس های روی دیوار وی هی می پرم توی بغلش واو انگار پسر خودش...سربه سرهم میگذاریم وداردباورم می شود که فرارکرده بودمرگ...اما چه زود..زود...یک منتظرخودش را ازراه می رساندوتمام آن خاطره ها را ازیاد می برد...مزدک خبرمی دهد..تا صبح این باکس موبایلم همه  می شودمنصور هم رفت..یعنی گذشت ازمرگ...نه دیگرچشم به در..دوخت تا مرگ بیاید نه ...من فقط  دیده ام که  روبه رویم  شب داردقدم می زند.

+ ناماجعفری